امام زمان عج: دختر رسول خدا الگوی خوبی یرای من است.
اگر کسی از دوستان خواست، این مطلبو بذاره
توی وبلاگش، هیچ مانعی نداره. خوشحالم میشیم.

 

 

 

 

شعری از م.جلیلی، محب کوچکی برای رهبرش سید علی

 

 

دارم از زلف سپیدت گله چندان که مپرس

شکوه ای از تو و آن پیر جماران که مپرس

 

ترسم از گریه بمیرم، غم هجرت به که گویم؟

قلب با آه و فغانم شده بی جان که مپرس

 

داد و بیداد برآرم که جز این چاره ندارم

بلبلم بر گل رویت، چه خروشان که مپرس

 

کی شود بر قدمت بوسه زنم ای گل زهرا؟

گشته ام بی دل و شیدا چه نمایان که مپرس

 

ماه تابان و دلارا سر و تن را به تو دادم

شاد شادم، شده قلبم زتو فرحان که مپرس

 

میثم از کوی علی بر سر دار آمد و گفت

می دهم جان به رهت با لب خندان که مپرس

 

من همان دم که نگین از تو گرفتم سر ِ دارم

زندگی می گذرد بر منِ گریان که مپرس

 

رهرو روح خدا رحم نما، تیر نگاهت

کرده مجروح چنان قلب هزاران که مپرس

 

خاک کویت شده تاجی به سرم سید سادات

تاج عشق است و بود فخر من این سان که مپرس

 

مست آن جلوه نیکوی توام نائب مهدی

دین خود دادم و گشتم پی رندان که مپرس

 

گرچه شاعر نیم اما غزلم بهر تو ساقی

فاش گویم که شدم مرغ غزل خوان که مپرس

 

"جان"عاصی ز چه رویی گله دارد زتو جانا؟

رهبری ماه بود قبله ایران که مپرس!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 بهمن1393ساعت 18  توسط میثم جلیلی  | 

اکثر جوانان و فعالان غربی با شخصیت والای رهبر انقلاب آشنا نیستند و از نامه اخیر ایشان نیز اطلاعی ندارند؛ اما تعدادی از آن‌ها که نامه در اختیارشان قرار گرفته، واکنش‌های جالب و متنوعی را به این نامه نشان دادند.
چند واکنش جالب جوانان غربی به نامه رهبر انقلاب
به گزارش جهان، سایت جبهه جهانی مستضعفین نوشت: اکثر جوانان و فعالان غربی با شخصیت والای امام خامنه‌ای آشنا نیستند و از نامه اخیر ایشان نیز اطلاعی ندارند؛ اما بعد از آنکه به هر طریقی این نامه در اختیار آنان قرار گرفته است، واکنش‌های جالب و متنوعی را نشان می‌دهند.

عده‌ای شگفت‌زده شده و حتی تصمیم گرفته‌اند که به مطالعه اسلام واقعی بپردازند و عده‌ای نیز از همان ابتدا در مقابل نام اسلام و ایران گارد بسته گرفته‌اند. به هر حال می‌توان گفت تقریبا تمامی افرادی که منصفانه این نامه را مطالعه کرده‌اند، از محتوای آن استقبال و حمایت کرده و این ابتکار رهبر ایران را ستوده‌اند.

سایت جبهه جهانی مستضعفین بعد از دو سال فعالیت در حوزه بین‌الملل و آشنایی با بسیاری از فعالان و ان‌جی‌اوهای خارجی، تلاش کرده است تا این نامه را به مخاطبان اصلی آن برساند و نظرات هر چند کوتاه جوانان غربی را پیرامون این نامه دریافت کند.

در این بخش واکنش جوانان غربی به نامه امام خامنه‌ای را می‌توانید مشاهده کنید:

* ساندرا واتفا (Sandra Watfa) / فعال لندنی عضو ذهن‌های خلاق
ساندرا مانند اکثر جوانان غربی نامه را مطالعه نکرده بود و بعد از ارسال نامه توسط خبرنگار سایت جبهه جهانی مستضعفین گفت:
با محتوای نامه موافقم و فکر می‌کنم می‌تواند روی جوانان تأثیرگذار باشد. اسلام‌هراسی در غرب رو به افزایش است، بیچاره ملت‌ها!

* لیلا بالا (Leila Bala) / فعال فرانسوی
لیلا نیز نامه را مطالعه نکرده بود و ساعاتی بعد از ارسال نامه و مطالعه آن با حالتی شگفت‌زده با خبرنگار ما به گفتگو پرداخت که در ادامه متن این مصاحبه کوتاه را مشاهده می‌کنید:

mwfpress: آیا با محتوای این نامه موافقید؟
Leila Bala: بله

mwfpress: نویسنده این نامه را می‌شناسید؟
Leila Bala: نه؛ این نامه توسط رهبر ایران نوشته شده؟! واقعا آقای خامنه‌ای این نامه را نوشته است؟!

mwfpress: بله؛ او را می‌شناسید؟
Leila Bala: من تا به حال به ایشان علاقمند نبوده‌ام و در واقع دیدگاه منفی نسبت به وی داشتم؛ اما این متن واقعا من را شگفت‌زده کرد.

mwfpress: چرا؟
Leila Bala: در این جا همیشه به ما گفته می‌شود وی فردی افراط گرا است؛ اما اکنون من عاشق مطالب این متن شده‌ام. رسانه‌های غربی نمی‌خواهند مردم این شخصیت را بشناسند.

mwfpress:به شما پیشنهاد می‌کنم سخنان ایشان را مطالعه کنید تا با شخصیت و نظرات ایشان بهتر آشنا شوید.
Leila Bala: بله حتما این کار را انجام خواهم داد.

* برندن استفنز (Brendan Stephens) / فعال ایرلندی
وی بعد از مطالعه نامه به خبرنگار ما گفت:
چیزی در این نامه ندیدم که بخواهم با آن مخالفت کنم.

ما ایرلندی‌ها با دستکاری‌هایی که غرب برای تحریف تاریخ انجام می‌دهد تا به اهداف خود برسد آشنا هستیم.

غرب همواره چیزی دارد تا مردم را از آن بترساند؛ قبلا شوروی بود و حالا اسلام
چه گوارا گفت: مردمی که نمی‌توانند بخوانند و بنویسند راحت‌تر فریب می‌خورند.

این وظیفه ما است که خودمان را از وقایع آگاه کنیم نه این که کورکورانه از تعصبات دیگران و آنچه فهم عمومی جامعه است پیروی کنیم.

* جوزف اشنیدمن (Joseph Schneidman)/ تل آویو
او در ابتدا واکنش تندی را نسبت به گفتگو با ما نشان داد و از عواقب سوء این مصاحبه برای زندگی‌اش می‌ترسید.
اما بعد از چند دقیقه گفتگو به سوال ما درباره نامه رهبری پاسخ داد و گفت:
من یک یهودی مذهبی هستم و معتقدم هیچ کس جز خدا ذهن مرا کنترل نمی‌کند.
من با سیاه‌نمایی و تلاش رسانه‌های سلطه‌گر غربی برای شیطانی نشان دادن اسلام و مسلمانان کاملا مخالفم.

* پات پورتر (Pat Porter) / روسی‌الاصل ساکن واشینگتن آمریکا
او نیز نامه را ندیده بود و حتی رهبر ایران را نمی‌شناخت. وی بعد از ارسال نامه توسط خبرنگار ما و مطالعه آن گفت:
نامه‌ای سراسر صلح و فهم متقابل بود.

* آنتونیو منیسکالکو (Antonio Maniscalco)/ فعال ایتالیایی
وی رهبر انقلاب را می‌شناخت؛ اما از نامه هیچ اطلاعی نداشت. آنتونیو بعد از مطالعه نامه بیان کرد:
نامه‌ی جالبی است و امیدوارم مردم زیادی آن را جدی بگیرند.

* یانئو استیج (Yaneu Stage) / از فعالان ایالت فلوریدا در آمریکا
بعد از ارسال نامه به یانئو و مطالعه آن، وی نظرات جالبی را با خبرنگار جبهه جهانی مستضعفین در میان گذاشت که در ادامه مشاهده می‌کنید:

mwfpress: نظر شما راجع به این نامه چیست؟
Yaneu Stage: سخنان ایشان بسیار ارزشمند و تحسین برانگیز بوده و این که ایشان جوانان را مورد خطاب قرار داده‌اند بسیار جالب و قابل توجه است.

mwfpress: با توجه به این نامه، نگاه شما به رهبر ایران چگونه است؟
Yaneu Stage: من شخصا معتقدم ایشان شخص قابل احترامی هستند که به انسان‌ها اهمیت می‌دهند. همچنین به نظر من ایشان شخصی باهوش و ذکاوت هستند.

مسئله‌ای که من با دولت ایران دارم این است که طبق خبرها، رهبران ایران و دادگاه‌های این کشور، مردم را به دلیل مطالبی که می‌گویند یا در شبکه‌های اجتماعی می‌نویسند بازداشت می‌کنند؛ و این‌که افراد به دلیل حمل مواد مخدر اعدام می‌شوند.

mwfpress: به نظر شما اطلاعاتی که غرب راجع به ایران به مردم دنیا مخابره می‌کند صحیح است؟
Yaneu Stage: البته این اطلاعات را تنها از طریق رسانه‌ها دریافت کرده‌ام و هیچ‌گونه منبع موثقی برای کسب اطلاعات دیگر در این‌باره ندارم.

mwfpress: ممنون بابت ارائه نظراتتون؛
Yaneu Stage: باز هم متشکرم که رهبر ایران به جوانان اهمیت می‌دهند.

* Ephraim Andal Sabiwang / اهل هاوانا، کوبا
وی که از حامیان محور مقاومت و دوست‌داران امام خامنه‌ای و سید حسن نصرالله بود گفت:
من به این رهبر عالی‌قدر و متواضع عشق می‌ورزم.
 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 بهمن1393ساعت 20  توسط میثم جلیلی  | 

آن روز بسیار مردد بود که از خانه بیرون برود یا نه، از طرفی کار بسیار مهمی هم برایش پیش آمده بود.

 

ماموران شاه، هر کجا زنی را می دیدند که با چادر و یا روسری بیرون آمده به زور از وی می گرفتند و در بسیاری از موارد او را مورد ضرا و شتم و تمسخر قرار می دادند.

اما در نهایت، تصمیم خودش را گرفت؛ آری، از خانه بیرون می روم هر چه بادا باد، مگر مولایم فاطمه زهرا علیها السلام را به خاطر عمل به حقیقت، بین در و دیوار نگذاشتند؟ مگر پهلوی او را نشکستند؟ مگر جان ما با ارزش تر از جان اوست؟ اگر ما زنها خودمان مقاومت نکنیم پس چه کسی به اینها بفهماند که ما به چادر عشق و علاقه داریم؟

او حجابش را تکمیل نمود، مقنعه اش را بست، مانتواش را پوشید، چادر سیاهش را مثل همیشه سر نمود و با صورت گرفته از منزل بیرون آمد.

خیلی اضطراب داشت، و در حالیکه لرزه سراسر وجودش را احاطه کرده بود،از کوچه های فرعی عبور می کرد، و هر قدمی که به سمت کوچه اصلی نزدیک می شد ترس و لرزه اش شدیدتر می گشت.

به نزدیکی های پل سنگی معروف تبریز که رسید، ناگهان چشمانش به چهره تمسخرآمیز پلیسی افتاد که از آن طرف پل به همراه چند مامور دیگر با غرور و پوزخند تمام جلو می آمدند، با دیدن این صحنه لرزش بدنش به اوج رسید، و رنگش زرد شد؛ خدایا الان چه کنم؟ یعنی چه اتفاقی قرار است بیفتد؟ ای خدا، ای کریم!...

رفته رفته قدمهایش سست تر می گشت، نه تاب جلو رفتن داشت و نه توان فرار، مدام اسامی خداوند متعال را با تپش قلب می شمرد و توسل می جست.

رئیس پلیس جلوتر آمد، و با نگاهی غرورآمیز به همراه پوزخند و شهوت، به روی او نگاه می کرد و کلماتی را از روی شرارت و خباثت بر زبان می آورد.

او با دیدن آن ملعون، صورتش را بیشتر از پیش پوشاند، و به همین خاطر هم خباثت آن ملعون اضافه شد و دست برد و چادر او را از سرش کشید.

فریاد همراه با گریه و استغاثه زن، در خیابان ها پیچید و جماعت زیادی آنها را حلقه زدند.

آن ملعون چادر را در یک دست خود نگهداشته بود و با یک حالت خاصی به اسلحه خود چانه زده بود و با تمسخر و پوزخند به آن زن نگاه می کرد.

زن برای حفظ نهایت حجاب و عفتش خود را در مانتواش می پیچید. و مردم با خشم تمام، به این صحنه نگاه می کردند ولی جرات یاری هم نداشتند.

زن، آن خبیث را به فرد فرد امامان و مقدسات، قسم می داد، ولی هیچ یک از اینها نه تنها ترحمی دردل آن ملعون ایجاد نمی کرد، بلکه همه آنها را به باد تمسخر می گرفت.

ناگهان گویا الهامی به دل آن زن افتاد تا آن ملعون را به حضرت عباس علیه السلام برادر امام حسین علیه السلام سوگند داد...

آن بی حیا خباثت خود را به اوج خود رسانید و با کمال گستاخی در جواب گفت:

حضرت عباس؟ به حضرت عباس بگو، اگر می تواند بیاید و چادرت را از من پس بگیرد؟

هنوز کلمات جسورانه آن بدفطرت تمام نشده بود که ناگهان به طرز مرموزی پای او به ماشه اسلحه اش برخورد کرد و تیری به زیر چانه اش خالی شد، و در همانجا به درک واصل شد.

صدای تکبیر مردم بلند شد، و آن زن چادرش را برداشت و به راه خود ادامه داد.

منبع: اقتباس از: چهره درخشان، ج1، ص 595؛ آثار و برکات امام حسین، ص 106- به نقل از آقای حاج شیخ محمد وحدت، از وعاظ مشهور آذربایجانی.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 بهمن1393ساعت 22  توسط میثم جلیلی  | 

از راهرو‌های داخل پاساژ می‌گذشتم. ویترین‌های زیبا و پر از وسایل مختلف، من را جلوی خودشان میخ‌کوب کردند. برایم جالب بود که این فروشنده‌ها برای جلب مشتری چه تلاشی می‌کنند تاشاید از هر چندنفری که از آنجا رد می‌شوند، یک یا دونفر با دیدن ویترین رنگارنگشان وارد مغازه شوند.

 

از پله‌های پاساژ پایین رفتم. چشمم به چندتا خانم بدحجاب افتاد که بدجوری بعضی از مردها را میخ‌کوب خودشان کرده بودند.

آنها هم صبح که از خواب بلند شده بودند، با زحمت فراوان ویترین صورت و لباسشان را برای بازر گناه و آخرت فروشی آماده کرده بودند.

در ذهنم مرور می کردم:

ویترین دو نوع داریم: ویترین حلال، ویترین حرام.

کارگاه زیبایی برای زیبا شدن از دو نوع زینت لباس و غیر لباس استفاده می‌شود. در اسلام بخشی از قضاوت در مورد زینت بودن یک لباس بر عهده عرف است. در واقع هر پوششی که از نظر افکار عمومی برای زیبایی و آراستگی استفاده شود، زینت به حساب می‌آید.

از نظر عرف، زینت بودن لباس به عوامل مختلفی بستگی دارد مثل: رنگ‌های زننده لباس، تنگ یا کوتاه بودن و یا نازک بودن و بدن‌نما بودن آن. با این توصیف حتی بعضی از چادرها که باید کاملترین و بهترین نوع پوشش باشند، خود به عنوان لباس زینتی به حساب می‌آیند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 بهمن1393ساعت 22  توسط میثم جلیلی  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 20 بهمن1393ساعت 22  توسط میثم جلیلی  | 

حضرت حجة الاسلام والمسلمین مروج الاسلام والدّین حاج شیخ غلامرضا فیروزیان فرمودند:
تابستان سال 1323 در ونک مستوفى منبر میرفتم . امام جماعت آنجا سید بزرگوارى بود که اَلا ن با گذشت ، 55 سال نامش را فراموش ‍ کرده ام .
بین گفتگوهایى که با هم داشتیم تعریف کرد:
که یک روز صداى در منزل بلند شد، وقتى آمدم در را باز کردم ، خانمى نیمه برهنه و بى حجاب و آرایش کرده و دست و سینه باز را مقابل خود دیدم ، خواستم درب را ببندم و به او بى اعتنایى کنم . فکر کردم همین که در خانه یک روحانى با این قیافه آمده شاید معایب بى حجابى را نمیداند: و شاید بتوانم نصیحتش کنم .
سرم را پائین انداخته و گفتم بفرمائید، داخل اطاق شده نشست ، و مسئله اى در مورد ارث از من سئوال کرد. من گفتم خانم منهم از شما مى خواهم مسئله اى بپرسم اگر جواب دادید منهم جواب مى دهیم گفت : شما از من ؟گفتم بله . گفت بفرمائید؟
گفتم : شخصى در محلى مشغول غذا خوردنست غذا هم بسیار مطبوع و خوشبو است ، گرسنه اى از کنار او مى گذرد، پایش از حرکت مى ایستد جلوى او مى نشیند شاید تعارفش کند، ولى او اعتنا نمى کند.
شخص گرسنه تقاضاى یک لقمه میکند او میگوید: غذا متعلق بمن است و نمى دهم هر چه التماس مى کند او به خوردن ادامه میدهد، خانم این چگونه آدمیست ؟
گفت : آن شخص بیرحم از شمر بدتر است .
گفتم : گرسنه دو جور است ، یکى گرسنه شکم و یکى گرسنه شهوت .
جوان گرسنه شهوت ، خانم نیمه برهنه و زیبائى را مى بیند که همه نوع عطرها و آرایش هاى مطبوع دارد، هر چه با او راه میرود شاید خانم توجهى به او بکند و مقدارى روى خوش به او نشان بدهد، جوان او اعتنا نمى کند.
جوان : اظهار علاقه میکند، زن : محل نمى گذارد، جوان : خواهش ‍ مى کند، زن میگوید: من نجیبم و حاضر نیستم با تو صحبت کنم .
جوان التماس میکند، زن : توجه نمى کند. این خانم چگونه آدمى است ؟
خانم فکرى کرد و از جا حرکت کرد و از خانه بیرون رفت .
فردا درب منزل صدا کرد، رفتم در را باز کردم ، دیدم سرهنگى دم در ایستاده و اجازه ورود مى خواهد، وقتى وارد اطاق شد و نشست . گفت : من شوهر همان خانم دیروزى هستم ، وقتى که با او ازدواج کردم چون خانواده اى مذهبى بودیم از او خواستم با حجاب باشد، گفت : بعد از ازدواج ، ولى آنچه به او گفتم و خواهش کردم تهدید کردم ، زیر بار نرفت ولى دیروز آمد و از من چادر و پوشش اسلامى خواست ، نمى دانم شما دیروز به او چه گفتید: ماجرا را به او گفتم : او با خود عبایى آورده بود. به من داد و تشکر کرد و رفت .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 بهمن1393ساعت 22  توسط میثم جلیلی  | 

برادرم ، من در این گرمای تابستان چادر سر میکنم ، سخت است ولی تنها 3 ماه است ، چادر آزادی حرکت و دستانم را می گیرد ، سخت است ولی نه زیاد،

چادر سر کردن مسئولیت می آورد و انتظار ، ولی تمام اینها سخت تر از کار تو نیست ، سخت تر از کار تو نیست که باید در تمام طول سال سر به زیر راه بروی و از میان شیاطین متحرک کوچه ها و خیابان ها، از میان بانوانی که نتوانسته اند خودنماییشان را کنترل کنند ، سالم رد شوی ،

از تو سخت تر نیست که همیشه باید مراقب خودت باشی وقتی می خواهی بیرون بروی یا فیلمی ببینی یا به اینترنت وصل شوی ، زیرا شیاطین برایت کمین کرده اند . از تو سخت تر نیست که در این هجوم بی مهابای وسوسه های دلفریب و پلیدی های نا جوانمردانه باید پاک باقی بمانی.

و خداوند مرد را قوی آفرید زیرا وظیفه ات بسی سنگین تر است و اگر در این آزمون ها پیروز شدی ،مردی خدایی میشوی!

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 بهمن1393ساعت 22  توسط میثم جلیلی  | 

بدحجاب! بی حجاب! معذرت! معذرت!

من از جانب تمام کسانی که شعار دادند "مرگ بر بدحجاب" از تو معذرت می خواهم. من از جانب تمام کسانی که شعار دادند " ملت ما بیدار است، از بدحجاب بیزار است" از تو معذرت می خواهم. من از جانب تمام کسانی که فعل تو را از خود تو جدا نکردند، معذرت می خواهم.


 من می دانم که تو اگر اهمیت و فلسفه ی حجاب را بدانی، به حجابت از من هم پایبندتر خواهی بود. من می دانم که اگر ظاهر امروز تو این است، من نیز بسیار مقصرم که اگر من توانسته بودم منطق و احساسم را راجع به حجاب به تو منتقل کنم، ظاهر امروز تو این نبود.


من می دانم که اگر در فرهنگ سالمی که حکم اکسیژن را دارد، نفس کشیده بودی، ریه های عفافت غبار نمی گرفت. من می دانم که اگر عمق نقشه ها و اهداف دشمن و تلاش شبانه روزی شان را برای تاراج حیا می دانستی، مشتی محکم بر دهانشان می کوبیدی. من می دانم که در عمق دورنت خدا را دوست می داری، فاطمه ی زهرا (س) را دوست می داری، برای امام حسین(ع) اشک می ریزی و اگر ندای حق درست به تو برسد، هیچ گاه رضایت آن ها را با هیچ چیز دیگر در دنیا عوض نمی کنی. عزیز دلم!

اسلام را با آن چیزی که من و امثال من می گوییم و عمل می کنیم، نشناس! حساب اسلام را از جامعه ی مسلمین جدا کن! که اگر ما به اسلام درست عمل کرده بودیم، پاکی همه جا را فرا می گرفت! عزیز دلم! اگر آن قدر نتوانسته ام تو را دوست داشته باشم، و این دوست داشتن را به تو نشان دهم، که تو با تمام وجود دریابی که برایم عزیزی و برای همین است که اعتقاد دارم باید از گوهر ارزشمند وجودت پاسداری شود، بعضی چیز ها تقصیر من است اما تو سعی خودت را بکن ...کاری با بقیه و حرفهایشان نداشته باش...

يه لحظه آروم فكر كن.............حرفهاي اطرافيانت را بنداز دور

خودت باش ..........خودت را باور داشته باش و ارزش خودت را بدان

به امتحانش می ارزه...

ارزش تو بیشتر از این است که....

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 بهمن1393ساعت 22  توسط میثم جلیلی  | 

بدحجاب! بی حجاب! معذرت! معذرت!

من از جانب تمام کسانی که شعار دادند "مرگ بر بدحجاب" از تو معذرت می خواهم. من از جانب تمام کسانی که شعار دادند " ملت ما بیدار است، از بدحجاب بیزار است" از تو معذرت می خواهم. من از جانب تمام کسانی که فعل تو را از خود تو جدا نکردند، معذرت می خواهم.


 من می دانم که تو اگر اهمیت و فلسفه ی حجاب را بدانی، به حجابت از من هم پایبندتر خواهی بود. من می دانم که اگر ظاهر امروز تو این است، من نیز بسیار مقصرم که اگر من توانسته بودم منطق و احساسم را راجع به حجاب به تو منتقل کنم، ظاهر امروز تو این نبود.


من می دانم که اگر در فرهنگ سالمی که حکم اکسیژن را دارد، نفس کشیده بودی، ریه های عفافت غبار نمی گرفت. من می دانم که اگر عمق نقشه ها و اهداف دشمن و تلاش شبانه روزی شان را برای تاراج حیا می دانستی، مشتی محکم بر دهانشان می کوبیدی. من می دانم که در عمق دورنت خدا را دوست می داری، فاطمه ی زهرا (س) را دوست می داری، برای امام حسین(ع) اشک می ریزی و اگر ندای حق درست به تو برسد، هیچ گاه رضایت آن ها را با هیچ چیز دیگر در دنیا عوض نمی کنی. عزیز دلم!

اسلام را با آن چیزی که من و امثال من می گوییم و عمل می کنیم، نشناس! حساب اسلام را از جامعه ی مسلمین جدا کن! که اگر ما به اسلام درست عمل کرده بودیم، پاکی همه جا را فرا می گرفت! عزیز دلم! اگر آن قدر نتوانسته ام تو را دوست داشته باشم، و این دوست داشتن را به تو نشان دهم، که تو با تمام وجود دریابی که برایم عزیزی و برای همین است که اعتقاد دارم باید از گوهر ارزشمند وجودت پاسداری شود، بعضی چیز ها تقصیر من است اما تو سعی خودت را بکن ...کاری با بقیه و حرفهایشان نداشته باش...

يه لحظه آروم فكر كن.............حرفهاي اطرافيانت را بنداز دور

خودت باش ..........خودت را باور داشته باش و ارزش خودت را بدان

به امتحانش می ارزه...

ارزش تو بیشتر از این است که....

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 بهمن1393ساعت 22  توسط میثم جلیلی  | 

بدحجاب! بی حجاب! معذرت! معذرت!

من از جانب تمام کسانی که شعار دادند "مرگ بر بدحجاب" از تو معذرت می خواهم. من از جانب تمام کسانی که شعار دادند " ملت ما بیدار است، از بدحجاب بیزار است" از تو معذرت می خواهم. من از جانب تمام کسانی که فعل تو را از خود تو جدا نکردند، معذرت می خواهم.


 من می دانم که تو اگر اهمیت و فلسفه ی حجاب را بدانی، به حجابت از من هم پایبندتر خواهی بود. من می دانم که اگر ظاهر امروز تو این است، من نیز بسیار مقصرم که اگر من توانسته بودم منطق و احساسم را راجع به حجاب به تو منتقل کنم، ظاهر امروز تو این نبود.


من می دانم که اگر در فرهنگ سالمی که حکم اکسیژن را دارد، نفس کشیده بودی، ریه های عفافت غبار نمی گرفت. من می دانم که اگر عمق نقشه ها و اهداف دشمن و تلاش شبانه روزی شان را برای تاراج حیا می دانستی، مشتی محکم بر دهانشان می کوبیدی. من می دانم که در عمق دورنت خدا را دوست می داری، فاطمه ی زهرا (س) را دوست می داری، برای امام حسین(ع) اشک می ریزی و اگر ندای حق درست به تو برسد، هیچ گاه رضایت آن ها را با هیچ چیز دیگر در دنیا عوض نمی کنی. عزیز دلم!

اسلام را با آن چیزی که من و امثال من می گوییم و عمل می کنیم، نشناس! حساب اسلام را از جامعه ی مسلمین جدا کن! که اگر ما به اسلام درست عمل کرده بودیم، پاکی همه جا را فرا می گرفت! عزیز دلم! اگر آن قدر نتوانسته ام تو را دوست داشته باشم، و این دوست داشتن را به تو نشان دهم، که تو با تمام وجود دریابی که برایم عزیزی و برای همین است که اعتقاد دارم باید از گوهر ارزشمند وجودت پاسداری شود، بعضی چیز ها تقصیر من است اما تو سعی خودت را بکن ...کاری با بقیه و حرفهایشان نداشته باش...

يه لحظه آروم فكر كن.............حرفهاي اطرافيانت را بنداز دور

خودت باش ..........خودت را باور داشته باش و ارزش خودت را بدان

به امتحانش می ارزه...

ارزش تو بیشتر از این است که....

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 بهمن1393ساعت 22  توسط میثم جلیلی  | 

بدحجاب! بی حجاب! معذرت! معذرت!

من از جانب تمام کسانی که شعار دادند "مرگ بر بدحجاب" از تو معذرت می خواهم. من از جانب تمام کسانی که شعار دادند " ملت ما بیدار است، از بدحجاب بیزار است" از تو معذرت می خواهم. من از جانب تمام کسانی که فعل تو را از خود تو جدا نکردند، معذرت می خواهم.


 من می دانم که تو اگر اهمیت و فلسفه ی حجاب را بدانی، به حجابت از من هم پایبندتر خواهی بود. من می دانم که اگر ظاهر امروز تو این است، من نیز بسیار مقصرم که اگر من توانسته بودم منطق و احساسم را راجع به حجاب به تو منتقل کنم، ظاهر امروز تو این نبود.


من می دانم که اگر در فرهنگ سالمی که حکم اکسیژن را دارد، نفس کشیده بودی، ریه های عفافت غبار نمی گرفت. من می دانم که اگر عمق نقشه ها و اهداف دشمن و تلاش شبانه روزی شان را برای تاراج حیا می دانستی، مشتی محکم بر دهانشان می کوبیدی. من می دانم که در عمق دورنت خدا را دوست می داری، فاطمه ی زهرا (س) را دوست می داری، برای امام حسین(ع) اشک می ریزی و اگر ندای حق درست به تو برسد، هیچ گاه رضایت آن ها را با هیچ چیز دیگر در دنیا عوض نمی کنی. عزیز دلم!

اسلام را با آن چیزی که من و امثال من می گوییم و عمل می کنیم، نشناس! حساب اسلام را از جامعه ی مسلمین جدا کن! که اگر ما به اسلام درست عمل کرده بودیم، پاکی همه جا را فرا می گرفت! عزیز دلم! اگر آن قدر نتوانسته ام تو را دوست داشته باشم، و این دوست داشتن را به تو نشان دهم، که تو با تمام وجود دریابی که برایم عزیزی و برای همین است که اعتقاد دارم باید از گوهر ارزشمند وجودت پاسداری شود، بعضی چیز ها تقصیر من است اما تو سعی خودت را بکن ...کاری با بقیه و حرفهایشان نداشته باش...

يه لحظه آروم فكر كن.............حرفهاي اطرافيانت را بنداز دور

خودت باش ..........خودت را باور داشته باش و ارزش خودت را بدان

به امتحانش می ارزه...

ارزش تو بیشتر از این است که....

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 بهمن1393ساعت 22  توسط میثم جلیلی  | 

http://zolahd.persiangig.com/namayeshgah-chador/13.jpg

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 بهمن1393ساعت 22  توسط میثم جلیلی  | 

استاد در حال صحبت بود و می‌گفت: «بچه‌ها چه موقع از انسان، چیزی کم می‌شود؟»

یکی گفت: «وقتی مثلاً رژیم بگیرد وزنش کم می‌شود.»

دیگری گفت: «وقتی مثلاً پولش را گم کند» آن دیگری گفت: «وقتی ...»

و استاد گفت: «آیا فقط در مادیات است که از انسان چیزی کم می‌شود؟» بچه‌ها ساکت ماندند و به فکر فرو رفتند.

استاد: «مثلاً آیا اگر رفتاری ناشایست و خلاف اجتماعی از ما سربزند آبرویمان کم نمی‌شود؟ اگر یکی از رازهای مهم خود را با نااهل مطرح نماییم چیزی از ما کم نمی‌شود؟ اگر دروغ بگوییم؛ اگر حسادت و کبر بورزیم؛ فخر فروشی کنیم؛ خود‌ستایی کنیم؛ اگر .. .

آیا به نظر شما در این حالات چیزی از انسان کم نمی‌شود؟» زمزمه‌ای عمومی شکل گرفت و تقریباً همه‌ی بچه‌ها با کلام یا علامت سر به نشانه‌ی تایید با استاد همراه شدند و اینجا بود که استاد گفت: «عزیزان! آن دخترخانمی که با ظاهری بد و با حجابی ناقص در خیابان ظاهر می‌شود و خود را در معرض نگاه‌های مسموم و هوس‌آلود قرار می‌دهد نیز در حال کم‌شدن است؛ کم‌شدنِ وقار و سنگینی، کم‌شدن عفت و پاک‌دامنی و از همه مهمتر، کم‌شدن اعتبار در نزد حضرت حق‌تعالی و امام زمان و ... .

 پس چرا گاه می‌گوییم: «مگه با نگاه مردم چه چیزی از ما کم می‌شود؟».

یادمان باشد:

«کم شدن» فقط کاسته شدن از وزن یا ثروتِ انسان نیست.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 بهمن1393ساعت 22  توسط میثم جلیلی  | 

استاد در حال صحبت بود و می‌گفت: «بچه‌ها چه موقع از انسان، چیزی کم می‌شود؟»

یکی گفت: «وقتی مثلاً رژیم بگیرد وزنش کم می‌شود.»

دیگری گفت: «وقتی مثلاً پولش را گم کند» آن دیگری گفت: «وقتی ...»

و استاد گفت: «آیا فقط در مادیات است که از انسان چیزی کم می‌شود؟» بچه‌ها ساکت ماندند و به فکر فرو رفتند.

استاد: «مثلاً آیا اگر رفتاری ناشایست و خلاف اجتماعی از ما سربزند آبرویمان کم نمی‌شود؟ اگر یکی از رازهای مهم خود را با نااهل مطرح نماییم چیزی از ما کم نمی‌شود؟ اگر دروغ بگوییم؛ اگر حسادت و کبر بورزیم؛ فخر فروشی کنیم؛ خود‌ستایی کنیم؛ اگر .. .

آیا به نظر شما در این حالات چیزی از انسان کم نمی‌شود؟» زمزمه‌ای عمومی شکل گرفت و تقریباً همه‌ی بچه‌ها با کلام یا علامت سر به نشانه‌ی تایید با استاد همراه شدند و اینجا بود که استاد گفت: «عزیزان! آن دخترخانمی که با ظاهری بد و با حجابی ناقص در خیابان ظاهر می‌شود و خود را در معرض نگاه‌های مسموم و هوس‌آلود قرار می‌دهد نیز در حال کم‌شدن است؛ کم‌شدنِ وقار و سنگینی، کم‌شدن عفت و پاک‌دامنی و از همه مهمتر، کم‌شدن اعتبار در نزد حضرت حق‌تعالی و امام زمان و ... .

 پس چرا گاه می‌گوییم: «مگه با نگاه مردم چه چیزی از ما کم می‌شود؟».

یادمان باشد:

«کم شدن» فقط کاسته شدن از وزن یا ثروتِ انسان نیست.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 بهمن1393ساعت 22  توسط میثم جلیلی  | 

اما می دونید چادری شدن برای من از كجا شروع شد؟

خیلی ساده این اتفاق افتاد:

 

یك اردوی سه روزه بود به مشهد مقدس. اینقدر این مدت كم بود كه آدم دلش نمی آمد به جز حرم مطهر امام رئوفش جای دیگه ای بره. از خونه كه بیرون می آمدیم صاف می رفتیم حرم و از حرم صاف می آمدیم خونه و به همین دلیل من اون سه روز دائم چادر سرم بود.

خب من دوست نداشتم دقیقا  جلوی در حرم چادر سرم كنم آخه آدم از لحظه ای كه پاشو از در خونه به سمت حرم مقدس بیرون می زاره انگار مورد توجه امام رضاست.

 

برگشتیم به شهرمون؛ چادرم رو تا كردم و صاف گذاشتم تو كشو برای زیارت دفعه ی بعد. اولین باری كه می خواستم از خونه برم بیرون آماده شده بودم داشتم از پله ها می رفتم پایین تو همین فاصله از خودم پرسیدم تو مشهد برای چی چادر سرت می كردی؟ و به خودم جواب دادم: به حرمت امام رضا(ع).

یكدفعه از خودم پرسیدم خب اینجا هم شهر امام زمانه اینجا هم مورد توجه امام زمان هستی، آقا داره تو رو می بینه، چطوری می خوای بری توی خیابون وقتی امام زمان داره تو رو می بینه؟

 

رسیده بودم به در خونه؛ در رو باز نكردم، برگشتم تو اتاقم. چادرم رو برداشتم... و چادری شدم برای همیشه. برای همیشه به حرمت امام زمان(عج). 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 بهمن1393ساعت 22  توسط میثم جلیلی  | 

محشر پر از هیاهو بود و زن در اضطراب.
بی مقدمه فریاد کشید:
خدایا! خودت مرا زیبا آفریدی ، خودت مرا آراستی و جلوه دادی،
همین ها بود  که دام زندگی ام شد...

حرفش تمام نشده بود که مریم را آوردند؛ مریم مقدس.
تا نگاهش کرد، از زیبایی اش مبهوت شد و از عفّتش غرق در خجالت.
دیگر حرفی برای گفتن نداشت...

برگرفته از حدیثی از امام صادق علیه السلام


در قیامت زن زیبایی را که به خاطر زیبایش در فتنه افتاده است و (فریب زیبایی خود را خورده؛ و بی حجابی و بی عفتی و آلودگی دامن گناه او می باشد) به پای حساب خواهند کشید. خطاب به خداوند متعال خواهد گفت:

 خدایا،خودت مرا زیبا خلق کردی تا اینکه در فتنه افتادم. به اذن الهی، حضرت مریم (سلام الله علیها) را در آنجا حاضر خواهند نمود و ندا خواهد شد: نگاه کن ببین تو زیباتری یا این زن، ما او را هم در نهایت زیبایی آفریدیم اما او گناه نکرد و فریب نخورد.

تُؤتی بالمَرأهِ اِلحُسناءِ یَومَ الِقِیامَهِ الّتِی قَدِ افتَتَنت فِی حُسنِها،فَتَقُولُ: یا رَبِّ،حَسّنتَ خَلقِی حَتّی لَقِیتُ ما لَقِیتُ،فَیُجاءُ،بمَریَمَ(س)، فَیُقالُ:أنتَ أحسَنُ أو هذِهِ؟ قَد حَسّنّاها فَلَم تَفتَتِنُ 
(الکافی :228/8)

به نقل از : حجاب و عفاف

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 بهمن1393ساعت 22  توسط میثم جلیلی  | 

حضور زنان محجبه در دفاع مقدس+hijab+hejab+حجاب در ایران

می گفت نمی شود؛ اصلا امکان ندارد.
حجاب و ورزش؟!حجاب و کوهنوردی؟!
حجاب و فعالیت؟!... نه شدنی نیست!

 

اما وقتی فرشته ای عکس خرمشهر را در چشمانش قاب گرفت
دید می شود؛ با «حجاب» جنگ هم می شود!

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 بهمن1393ساعت 22  توسط میثم جلیلی  | 

حضور زنان محجبه در دفاع مقدس+hijab+hejab+حجاب در ایران

می گفت نمی شود؛ اصلا امکان ندارد.
حجاب و ورزش؟!حجاب و کوهنوردی؟!
حجاب و فعالیت؟!... نه شدنی نیست!

 

اما وقتی فرشته ای عکس خرمشهر را در چشمانش قاب گرفت
دید می شود؛ با «حجاب» جنگ هم می شود!

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 بهمن1393ساعت 22  توسط میثم جلیلی  | 

هرروزباید بخشی از مسیر منزل تا محل کار و بالعکس را در اتوبوس بگذرانم ؛ دیروز مثل همیشه  توی اتوبوس توی حال و هوای خودم بودم که صدای خانم بغل دستی ام که مرا مخاطب خویش قرار داده بو د و دستش را روی پام گذاشته بود , رشته افکارم را پاره کرد. اون خانم که چهل و چند ساله بنظر می آمد وبا ته لهجه خاصی صحبت می کرد (گویش ارمنی) گفت: " خوش بحالت که راحت می تونی چادر سرکنی!!!؟؟؟ "

در حالی که به نظرم آمد دوتا شاخ خوشکل روی سرم در حال سبز شدن هست با حالتی متعجب ازش پرسیدم : چطور مگه خانم؟! اون هم گویی که بعد از مدت ها مخاطبی برای حرف دلش یافته باشد, شروع به صحبت کرد و برایم گفت که دختری شانزده ساله دارد و در اثر معاشرت با یکی از دوستان مسلمانش که گویا دختر مومن و با حجابی هم هست به اسلام و حجاب علاقه مند گردیده است

و در این بین دوست دارد که او هم چادر سر کند ؛ اما پدرش و اطرافیان بشدت با این موضوع مخالفندو او بصورت مخفیانه و پنهانی هنگامی که همراه با دوستش است ؛ چادری را که بدور از چشم پدرواطرافیان برایش خریداری کرده ام سر می کند.

 

از بخت بد اتوبوس به ایستگاهی که همیشه پیاده می شوم رسیده بود و به ناچار باید پیاده می شدم , در حالی که هنوز هم متحیر از ماجرا بودم از آن خانم خداحافظی کرده و پیاده شدم. در حالی که پیاده می شدم دیدم یک دختر چکمه پوش  با شالی که تنها بخشی از موهایش را پوشانده بود وبجای شلوارمعمولی, شلواراستریج چسبان و بجای مانتوهم یک پالتو پوشیده بود وآرایش غلیظی نیز داشت ؛ در کنارآن خانم در جای من نشست.

با خود اندیشیدم آیا او این داستان را هم برای او بازگو خواهد کرد ؟؟ در باقیمانده راه تا منزل فکر می کردم که قضیه در بین بعضی خانم های شهر ما عکس هست ؛ آن دختر ارمنی پنهانی چادر به سرمیکند و اما بعضی دختران پنهانی پس از طی مسافتی بعد از خروج از منزل چادر و حجاب خویش را به کناری گذاشته وآرایش غلیظی می کنند و تبدیل به مانکن هایی متحرک در سطح خیابان می گردند!!

 

به نقل از :مخروط ناقص مشکی من

 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه 20 بهمن1393ساعت 22  توسط میثم جلیلی  | 

صراط : چراغ‌های مسجد دسته دسته روشن می‌شوند . الحمدلله، ده شب مجلس با آبروداری برگزار شد.

 


آقا سید مهدی که از پله‌های منبر پایین می‌آید، حاج شمس‌الدین ـ بانی مجلس ـ هم کم کم از میان جمعیت راه باز می‌کند تا برسد بهش.

جمعیت هم همینطور که سلام می‌کنند راه باز می‌کنند تا دم در مسجد.


وقت خداحافظی، حاجی دست می کند جیب کتش…


آقا سید، ناقابل، اجرتون با صاحب اصلی محفل…


دست شما درد نکند، بزرگوار!


سید پاکت را بدون اینکه حساب کتاب کند، می‌گذار پر قبایش. مدت‌ها بود که دخل را سپرده بود دست دیگری!


آقا سید، حاج مرشد شما رو تا دم در منزل همراهی می‌کنن…


حاج مرشد، پیرمرد 50 ، 60 ساله، لبخندزنان نزدیک می‌شود. التماس دعای حاج شمس و راهی راه…

*

زن، خیلی جوان نبود. اما هنوز سن میانسالی‌اش هم نرسیده بود. مضطرب، این طرف آن طرف را نگاه می‌کرد.


زیر تیر چراغ برق خیابان لاله زار، جوراب شلواری توری، رنگ تند لب‌ها، گیس‌های پریشان… رنگ دیگری به خود گرفته بود.


دوره و زمونه‌ای نبود که معترضش بشوند…

 

*

حاج مرشد!


جانم آقا سید؟
آنجا را می‌بینی؟ آن خانم…


حاجی که انگار تازه حواسش جمع آن طرف خیابان شده بود، زود سرش را انداخت پایین.


استغفرالله ربی و اتوب‌الیه…


سید انگار فکرش جای دیگری است…


حاجی، برو صدایش کن بیاید اینجا.


حاج مرشد انگار که درست نشنیده باشد، تند به سیدمهدی نگاه می‌کند:


حاج آقا، یعنی قباحت نداره؟! من پیرمرد و شمای سید اولاد پیغمبر! این وقت شب… یکی ببیند نمی‌گوید اینها با این فاحشه چه کار دارند؟


سبحان الله…


سید مکثی می‌کند.

بزرگواری کنید و ایشون رو صدا کنید. به ما نمی‌خورد مشتری باشیم؟!

 

 

حاج مرشد، بالاخره با اکراه راضی می‌شود. اینبار، او مضطرب این طرف و آن طرف را نگاه می‌کند و سمت زن می‌رود.

 

زن که انگار تازه حواسش جمع آنها شده، کمی خودش را جمع و جور می‌کند.

 

به قیافه‌شان که نمی‌خورد مشتری باشند! حاج مرشد، کماکان زیرلب استفرالله می‌گوید.

- خانم! بروید آنجا! پیش آن آقاسید. باهاتان کاری دارند.

 

زن، با تردید، راه می‌افتد.

حاج مرشد، همانجا می‌ایستد. می‌ترسد از مشایعت آن زن!…

 

زن چیزی نمی‌گوید. سکوت کرده. مشتری اگر مشتری باشد، خودش…

 

دخترم! این وقت شب، ایستاده‌اید کنار خیابان که چه بشود؟

 

شاید زن، کمی فهمیده باشد!کلماتش قدری هوای درد دل دارد، همچون چشم‌هایش که قدری هوای باران:

حاج آقا! به خدا مجبورم! احتیاج دارم…

سید؛ ولی مشتری بود!

پاکت را بیرون می‌آورد و سمت زن می‌گیرد:

این، مال صاحب اصلی محفل است! من هم نشمرده‌ام.مال امام حسین(ع) است…

تا وقتی که تمام نشده، کنار خیابان نایست!…

سید به حاجی ملحق می‌شود و دور…

 

انگار باران چشم‌های زن، تمامی ندارد…

 

*چندسال بعد…نمی‌دانم چندسال… حرم صاحب اصلی محفل!

 

سید، دست به سینه از رواق خارج می‌شود. زیر لب همینجور سلام می‌دهد و دور می‌شود. به در صحن که می‌رسد،

 

نگاهش به نگاه مرد گره می‌خورد و زنی به شدت محجوب که کنارش ایستاده.

 

مرد که انگار مدت مدیدی است سید را می‌پاییده، نزدیک می‌آید و عرض ادبی.
زن بنده می‌خواهد سلامی عرض کند.

مرد که دورتر می‌ایستد، زن نزدیک می‌آید و کمی نقاب از صورتش بر می‌گیرد

 

که سید صدایش را بهتر بشنود. صدا، همان صدای خیابان لاله زار است و همان بغض:

آقا سید! من را نشناختید؟ یادتان می‌آید که یکبار، برای همیشه دکان مرا تعطیل کردید؟ همان پاکت…

 

آقا سید! من دیگر… خوب شده‌ام!

این بار، نوبت باران چشمان سید است…

 

 

 

سید مهدی قوام ـ از روحانی های اخلاقی دهه 40 تهران ـ یکی تعریف می‌کرد: روزی که پیکر سید مهدی قوام را آوردند قم که دفن کنند،

 

به اندازه‌ی دو تا صحن بزرگ حرم حضرت معصومه کلاه شاپویی و لنگ به دست آمده بودند و صحن را پر کرده بودند.

زار زار گریه می‌کردند و سرشان را می‌کوبیدند به تابوت…

 

 

منبع: جام نیوز

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 بهمن1393ساعت 21  توسط میثم جلیلی  | 

 

 

آقا اصلا دین رو میذاریم کنار

 

بیا اصلا قرآن رو میذاریم کنار

 

حجاب یه مساله عقلیه!


هر عقل سالمی میتونه قبول کنه

به یه خانم بگو حاضری شوهرت 99% عشقش مال تو باشه 1% واسه یه زن دیگه؟! 
کسی هست بگه حاضرم؟!

پس همونطور که دوس داری شوهرت عشقش مال تو باشه

 

جوری از خونه بیرون نرو عشق شوهر مــــــردم رو  بدزدی!

 

 

یه جـــور لباس نپـوش ، آرایش نکن که 1% عشق یه مــــــرد رو مال خودت کنی

 

زن مسلمان باید آنچنان در میان مردم رفت و آمد كند كه علائم عفاف و وقار و سنگینى و پاكى از آن هویدا باشد!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 بهمن1393ساعت 21  توسط میثم جلیلی  | 

هوا گـَـرم بود

نسيمـے مُلايــم مے وزيـد

چه هنــرے بود رقص ِ بلونــدے هايت در هوا

چه خنـَـك مي شدے با آن آستيــن كوتاه

چه جذاب بـودے با آن عشـوه و خنده هـا

كنـــآرم نشستـه بودے

و حس نكــردے

لــــذت مرا

وقتے راننــده

مــرا "خانـوم" خطــاب كرد

و تــو را "خانــومي"

.....

و مـ همچنا به خانم بود خود مے بالم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 بهمن1393ساعت 20  توسط میثم جلیلی  | 

 

«و تو اي خواهر ديني ام: چادر سياهي كه تو را احاطه كرده است ازخون سرخ من كوبنده تر است.»

(شهيد عبدالله محمودي)

 

 

«خواهرم: محجوب باش و باتقوا، كه شماييد كه دشمن را با چادرسياهتان و تقوايتان مي كشيد.» «حجاب تو سنگر تو است، تو از داخل حجاب دشمن را مي بيني و دشمن تو را نمي بيند.»

(سردار شهيد رحيم آنجفي)

 

 

«حفظ حجاب هم چون جهاد در راه خداست.»

(شهيد محمد كريم غفراني)

 

 

«خواهرم: از بي حجابي است اگر عمر گل كم است نهفته باش و هميشه گل باش.» (شهيد حميد رضا نظام)

 

 

«از تمامي خواهرانم مي خواهم كه حجاب اين لباس رزم را حافظ باشند.»

(شهيد سيد محمد تقي ميرغفوريان)

 

 

«خواهرم: هم چون زينب باش و در سنگر حجابت به اسلام خدمت كن.»

(طلبه شهيد محمد جواد نوبختي )

 

 

«يك دختر نجيب بايد باحجاب باشد.»

(شهيد صادق مهدي پور)

 

 

«خواهرم: حجاب تو مشت محكمي بر دهان منافقين و دشمنان اسلام مي زند.»

(شهيد بهرام يادگاري)

 

 

«تو اي خواهرم... حجاب تو كوبنده تر از خون سرخ من است.»

(شهيدابوالفضل سنگ تراشان)

 

 

«به پهلوي شكسته فاطمه زهرا(س) قسمتان مي دهم كه، حجاب را حجاب را، حجاب را، رعايت كنيد.»

(شهيد حميد رستمي)

 

 

«خواهر مسلمان: حجاب شما موجب حفظ نگاه برادران خواهد شد. برادرمسلمان:بي اعتنايي شما و حفظ نگاه شما موجب حجاب خواهران خواهدشد.» (شهيد علي اصغر پور فرح آبادي)

 

 

«شما خواهرانم و مادرانم: حجاب شما جامعه را از فساد به سوي معنويت و صفا مي كشاند.»

(شهيد علي رضائيان)

 

 

«از خواهران گرامي خواهشمندم كه حجاب خود را حفظ كنند، زيرا كه حجاب خون بهاي شهيدان است.»

(شهيد علي روحي نجفي)

 

«مادرم... من با حجاب و عزت نفس و فداكاري شما رشد پيدا كردم.»

(شهيد غلامرضا عسگري)

 

«اي خواهرم: قبل از هر چيز استعمار از سياهي چادر تو مي ترسد تاسرخي خون من.» (شهيد محمد حسن جعفرزاده)

 

 

«خواهرم: زينب گونه حجابت را كه كوبنده تر از خون من است حفظ كن.»

(شهيد محمد علي فرزانه)

 

 

« خواهران ما در حالي كه چادر خود را محكم برگرفته اند و خود راهم چون فاطمه و زينب حفظ مي كنند... هدف دار در جامعه حاضرشده اند.»

(رييس جمهور شهيد محمد علي رجايي)

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 بهمن1393ساعت 20  توسط میثم جلیلی  | 

داستان محجبــــه چشــــــــــم رنگی

حورا بانوی محجبه ای در یکی از سوپرمارکت‌های زنجیره‌ای در فرانسه خرید می‌کرد؛ خریدش که تموم شد برای پرداخت رفت پشت صندوق.

صندق‌دار یک خانم بی‌حجاب و اصالتاً عرب بود. صندوق‌دار نگاهی از روی تمسخر بهش انداخت و همینطور که داشت بارکد اجناس را می‌گرفت اجناس او را با حالتی متکبرانه به گوشه میز می‌انداخت.

اما خانم باحجاب که روبنده بر چهره داشت خونسرد بود و چیزی نمی‌گفت و این باعث می‌شد صندوقدار بیشتر عصبانی بشه !

بالاخره صندوق‌دار طاقت نیاورد و گفت: «ما اینجا توی فرانسه خودمون هزار تا مشکل و بحران داریم این نقابی که تو روی صورتت داری یکی از همین مشکلاته که عاملش تو و امثال تو هستید! ما اینجا اومدیم برای زندگی و کار نه برای به نمایش گذاشتن دین و تاریخ! اگه می‌خوای دینت رو نمایش بدی یا روبنده به صورت بزنی برو به کشور خودت و هر جور می‌خوای زندگی کن! «

خانم محجبه اجناسی رو که خریده بود توی نایلون گذاشت، نگاهی به صندق‌دار کرد… روبنده را از چهره برداشت و در پاسخ خانم صندوق‌دار که از دیدن چهرهٔ اروپایی و چشمان رنگین او جا خورده بود گفت: «من جد اندر جد فرانسوی هستم…این دین من است . اینجا وطنم…شما دینتون را فروختید و ما خریدیم « ...

اصالت زن مسلمان عفت اوست که حجاب مهمترین رکن آن است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 بهمن1393ساعت 20  توسط میثم جلیلی  | 

ترکیه کشورى است که بر اساس سیستم لائیک (منهاى مذهب ) اداره مى شود، از این رو از مظاهر مذهب جلوگیرى مى نماید.
یکى از دختران شجاع مسلمان (19 ساله ) به نام ((نور جان کوجامان )) دانشجو بود و در شهر آنکارا، با حجاب اسلامى به دانشگاه مى رفت و در آنجا از رئیس جمهور وقت ترکیه ((کنهان اوژن )) به خاطر آنکه طرفدار حکومت لامذهبى است انتقاد مى کرد، او را دستگیر کردند و به یک سال زندان محکوم نمودند.
او در دادگاه فرمایشى آنکارا پس از شنیدن محکومیّتش به یک سال زندان ، فریاد زد:
((امام خمینى رهبر دنیاى اسلام است و من از طرفداران او هستم !)) این دختر شیردل ، آن چنان در آن کشور ضدّ خدا، پایبند به احکام اسلام بود، که حجاب خود را کاملا رعایت مى کرد و با قرآن مأ نوس بود و در هر فرصتى آیات قرآن را تلاوت مى نمود و با صراحت مى گفت :
من امام خمینى را به عنوان رهبر اسلامى مى شناسم و از او پیروى مى کنم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 بهمن1393ساعت 18  توسط میثم جلیلی  | 

ظلمی که از سوی دشمنان ایران بر ما روا شده هرگز فراموش نخواهد شد.

آقای ظریف هرگز بر روی حقوق مسلم مردم معامله نکن و فراموش نکن که هرگز ذلت را بر مرگ با عزت ترجیح نخواهیم داد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 بهمن1393ساعت 1  توسط میثم جلیلی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 بهمن1393ساعت 1  توسط میثم جلیلی  | 

http://www.uplooder.net/

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 بهمن1393ساعت 1  توسط میثم جلیلی  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 بهمن1393ساعت 1  توسط میثم جلیلی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 بهمن1393ساعت 1  توسط میثم جلیلی  | 

 
.....................................